خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





آمان از این ذهنهای ولو!!!

    به نام خدا

    صبح یک روز شلوغ موقع نماز صبح همه فکرم این بود که امروز از چه مسیری بروم تا ترافیک کمتری داشته باشم بعد با خودم قرار گذاشته بودم زودتر از بچه ها بیدار شدم و قبل رفتن به کلاس کارهای عقب افتاده ام را انجام دهم ولی نشد ،خواب موندم،با صدای زنگ خاله (پرستار بچه ها)بیدار شدم،بنده خدا زود آمده بود تا به کلاسم زود برسم ولی من خواب مونده بودم و ...

    با احتیاط و پاورچین پاورچین لباسهایم رو برداشتم و از اتاق اومدم بیرون، خلاصه خدا رحم کرد و قبل بیدار شدنشان زدم بیرون.

    پشت فرمون همش در فکر این بودم که ایا چیز بدرد بخوری در یخچال برای صبحانه داریم یانه.

    کمی دیر رسیدم به کلاس،سر کلاس ذهنم پی بچه ها بود که نکند علی کارتن نامناسبی برای سن امیر بگذاره و نکنه امیر موقع تعویض پوشک نا آرومی کنه و....

    عصر که از کلاس برگشتم ، تمام تایمی که مشغول شطرنج با علی بودم و تایمی که مشغول کتاب ورق زدن با امیر بودم ذهنم گرد مطالب کلاس میچرخید که فلان جا چی شد که استاد اینو گفت و....

    شب که سرم خلوت شد ،حالم داشت بهم میخورد ازین همه فکر مزاحم !!!

    اد پ زینکه فکر هیچ کاری سر موقع خودش به ذهنم نمیخوزه و تو هیچ کاری حضور صد در صدی ندارم ،نه موقع نماز ،نه سر کلاس ،نه موقع بازی و نه...

    چقدر احتیاج دارم که ذهنم رو ازین پراکندگی نجات بدن.

    چقدر انرژیهام سر همین افکار پخش و پلا داره هدر میره.

    چه زمانهای با ارزشی که سر فکرهای پوچ و بی نتیجه هدر رفته.

    خدایا بحق این روزهای عزیز کمک کن تا انرژیهای ما صرف کارهای بی ارزش و باطل نشه!     آمین


    این مطلب تا کنون 10 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : کلاس ,ذهنم ,امیر ,بیدار ,موقع نماز ,
    آمان از این ذهنهای ولو!!!

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده